دستپخت همسر
بین همسر ما چه دستپختی دارد!!
چون آشپزان ، دیــگ زُمُُختی دارد
او باهنر است و می پزد شاهانه
با عشق ، انیس و راه جفتی دارد
بین همسر ما چه دستپختی دارد!!
چون آشپزان ، دیــگ زُمُُختی دارد
او باهنر است و می پزد شاهانه
با عشق ، انیس و راه جفتی دارد
روزها می گذرند گر تو نگاهی نکنی
لحظه ها در سفرند گر تو صدایی نکنی
هیچ دانی که چرا عمر گران می گذرد
می فروشی ارزان یا که صفایی نکنی
به دگرگونی فصلهای خدا ، دقت کن
با دگرگونی افکار خودت ، همت کن
روزها می گذرند دوست نگاهی بنما
لحظه را با همگان قدر بدان ، لذت کن
یکی قفل و یکی دیگر شلوغ است
آسانسورهای اینجا کم فروغ است
چطور این سازمان در این همه سال
همیشه پای تغییر و بلوغ است ؟!!!
نه من می مانم و نه یک نشانی
نشان هایی ز فخرم در جــــوانی
چه زحمتها کشیدم من ، خـدایـا
که میداند؟ تو می دانی ، تو دانی
که میماند؟ تو می مانی ، تو مانی
پدرم ، غصه مخور ، روز پدر ، امروز است
پدرم ، شاد بمان ، راه شما ، پیروز است
مهر و عشق پدران ، کاش که الگو باشد
روز هر مرد و پدر ، برای ما ، نوروز است
ولادت فرخنده حضرت علی(ع) و روز مردان و پدران گرامی مبارکباد
هر بهـاري كه رسد ، ساز تولد دارد
عشـق و گـــرما و صفــا ، روح مولد دارد
زايــش ابــر بهــار ، هــديه باران دارد
به زمين ، باغ و درخت ، بــار فراوان دارد
پسِ زردي و سپيـدي همه جا سرسبز است
سبزي و عطر بهـار ، آيت عشقي سبز است
هر كه ره توشـه خود را به سفر راست كند
هركسي فكر سفر، كيسـه خود ماست كند
فصل شـادي و سفـر ، رويت خويشاوندان
فصل گـرماي دل و ياري هم ، دلبنـــدان
هر بهاري كه رسد موج الهي دارد
مـوج خلقت ، ره عشـق ، ذات رهايي دارد
هر بهــار، آيت يك خالقِ قدرتمند است
آيت تازگي و سبـزي و عشق ، پيوند است
خالق هر سال تــرا رخصت زايش دادست
اينچنين گاه بهـــار، وقت نمايش دادست
با نمــايش به همـه فرصت پايش دادست
اين همه وقت و زمان ، گاه نيـايش دادست
همه عمر به تو وقت ستــــايش دادست
گر رسيدي به بهار ، رخصت زايش دادست
8 اسفند 95
فرارسيدن بهار 96 مبارك باد
شیرین تر از جوانی ، در عمر و زندگی چیست؟
این سرخوشی و مستی هر جای زندگی نیست
پس بهتر اینچنین است لحظات زندگی را
خوش خاطره نمایی چون لحظه ماندنی نیست
شیرین تر از تولٌد ، در عشق مردمان چیست؟
شیرین تر از تولٌد ، در یاد مردمان نیست
گه همسر جوانی ، گه کودکی به دنیا
گه یک خبر ز مغرب ، یا یک وصال و رویا
می آید و تولد بی حکمت خدا نیست
می زاید و تولد چون زایش هوا نیست
ما بندگان ناشکر ، حکمت نمی شناسیم
ما از نشان حکمت ، هرگز نمی هراسیم
گه میرسی به جایی ، نومید و خسته از عشق
گه خسته از صبوری ، از فرط زاری و مشق
ای دوستان نازم ، امروز روز شکر است
روز تولد عشق ، عصر و زمان بکر است
روزی که زاده عشق ، بار دگر جوان شد
وین همسر جوانم ، محبوب این زمان شد
اسفند 95
برخیز معشوقم بیا ، روز ولنتاین آمده
از غرب و شرق آسمان ، همتای باران آمده
در سرزمین عاشقان ، عشق فراوان آمده
برخیز محبوبم بیا ، فرزند ایران آمده
برخیز با شادی و عشق ، امروز آزادی کنیم
در شهر خوب عاشقان ، آهنگ آبادی کنیم
روز ولنتاین آمده تا کار انسانی کنیم
با عاشقان سرزمین ، از هم نگهبانی کنیم
امروز را با عشق خود ، درمانگر ایران کنیم
فردا و فردا ، روح را با عشق هم درمان کنیم
روز ولنتاین ( روز عاشقان ) مبارک باد
26 بهمن 1394 - 14 فوریه 2017
لا حول ولا قوه الا بالله
دعوت نشوی ز دیو انشاالله
پیغمبر(ص) گفت سه ذکر گو ای انسان
هنگام خروج ، فقط بگو بسم الله
آنگاه فرشته ها به تو می گویند
اینک تو هدایت شده ای یا الله
گر بگویی لا حول و ... الا بالله
آنگه گویند حفظ شدی ماشاالله
وانگاه بگویی که توکٌلت ... الله
تو می شنوی که بی نیازی والله
اینگونه رها شدی ز شیطان رجیم
لا حول ولا قوه الا بالله
از رستم و اجداد ما ؛ ایران سلطان مانده است
بنت علی خان است او ؛ با عشق ایران مانده است
این آخرین سلطان ما ؛ در شهر تهران مانده است
بادا خداوند یار او ؛ اکنون که خندان مانده است
جانا به نیکی یاد آر ؛ از همسرش ؛ نیکو سرشت
رحمت خدای عز و جل ؛ بر او که پنهان مانده است
سلطان ما ایران ماست ؛ این عمه جان سلطان ماست
جانا به او جان تازه ده ؛ آن گه که بیجان مانده است
معبود ما ، محبوب ماست یاری که حیران مانده است
بر او نظر افزون نما ؛ سلطان ز گیلان مانده است
جانا نظر افزون نما ؛ ایران ز گیلان مانده است
یکم دیماه 1395
نقل تاریخ خود کفایت می کند
کیسمی اکنون حکایت می کند
عنصری بود راهنمایی مدرسه
مختلط تا سیکل،اول دو و سه
دوره شاه بود و شاه پهلوی
عصر ارباب و رعایا ، خانوی
دوره دهشاهی و پولای خرد
اسکناس دو تومانی هر که برد
دوره پاهای لخت دختران
کدخداهای زیاد و نوکران
یک مدیر داشتیم آنهم کدخدا
خود طبیبی بهر هر درد و دوا
روستا بود و فضای معرفت
جملگی پابند دین و مرحمت
در دل ده خانه انصاف بود
کاخ دانش خانه اصناف بود
عنصری هم در کنار خانه بود
عنصری مانند یک کارخانه بود
روستای ما چو دانشگاه بود
فخر گیلان مردمانی ماه بود
جمع می گشتیم با کلده ، تجن
می شدیم هم تختی هر انس و جن
این یکی در فکر درس و مشق بود
آن یکی آوازه اش در عشق بود
عنصری بود و کلاسکهای نور
با اساتیدی قوی از راه دور
مردمانی نیکخو از شهرها
در دل روستا برای کارها
کارهای معنوی ، درمان روح
با محبت ، استوار ، مانند کوه
یاد دارم پاکدل را در حساب
آدمی خوش خُلق بود و با حساب
احمدی بود یک مدیر مقتدر
اکبری بود ناظم با اقتدار
عصر کشت و صیدماهی ، دام بود
ریسه های سیر ما بر بام بود
پیله و ابریشم و نوغان داشت
آن کشاورزی که توت و جان داشت
صید ماهی در سفیدرود روز و شب
می ربود جان کشاورز را به تب
هرکسی از عنصری خشنود گشت
راه دانشگاه گرفت و عود گشت
کیسم اکنون گشته جای مهتران
مهتران ، فرهیختگان و بهتران
کیسمی در جای جای میهن است
عشق کیسم شعر و آهنگ من است
من تورا آباد خواهم چون قدیم
همچنان پرخانوار و بی یتیم
کیسما امشب هوایت کرده ام
عاشقم در قلب جایت کرده ام
امروز اگر همدم یاران باشی
در زندگی از غصه گریزان باشی
روزی برسد که در فراق یاران
با خاطره ها همیشه شادان باشی
ای دوست برو به مخفل شادیها
ای دوست برو به سوی آبادیها
گر پول و زمان بهانه آری هر دم
عمر می گذرد در پی این بازیها
يار دهقان ، يــار گيــــلاني ، شمـال كيسُمي هم ، وارد گِــــــل مي شود
***
سال شصت و پنج به تهـــران آمدم سـال شصت و هفـت پي نـان آمدم
از خياباني كه وصل مي شد به بـانك در دل حـــــــــافظ و آبــــــــــان آمدم
سال شصت و هشت استخـدام شدم در كمــــــــال ســـادگي در دام شدم
زرق و بـــــرق بـانك برمــن دام شد بانك و تهران مــــــــــــــــايه آلام شد
برق گيلان ، شركت خــــــــوب دگر رد شد و اين بـــــــانك من را خام شد
ساده بودم فكـــر و ذكـــــرم كار بود تا دو ماهــــــــــم بي حقـوق و زار بود
ظلم آقاي مـــــــــــدير از ابتــــــــدا بخت من بود و بــــــــــرايم بـــــــار بود
من شدم بــــــــرنامه ساز يك گروه در شروع كــــــــار در بــــــــــدو شروع
اصل من دهقــان و كاركشت و زرع من شدم خدمتــــگزار بـــــانك و طرح
من چهــــا ديدم در اين شهـر بزرگ ظلمت و جور و سـتم ، كوچك ، بـزرگ
اقتـدار كــــاذب سالهاي شصت داده بودست بر مــديران ظلم و دست
اين يكي حــــــــاتَم و ابزارش نيــاز آن يكي خــــــادِم و پرتَــــــــــرفند و آز
وان دگر آمِـــــــــــر هميشه در نماز يكسري مــــــــــأمور هم ، پررمـز و راز
بلبشــــــويي بود در آن ســــــــالها جملگي مشغـــول قِســــم مـــالهــــا
سفـــره پهنـي بقــــول بعضيــا مــال كشور بود و مــــــال اوليـــــا
اوليــــــاي بانك ، مديــــران بوده اند جملگي همـــزاد خـــــــــــانان بوده اند
از هـــــــزاران لقمه يك را خورده اند صــــــــــــدهزاران لقمه با خود برده اند
داستــــــاني بود در اين ســـــازمان حيــــــــــرت آور بود رفتـــــــار ســـــران
حــــــاشيه يا فــــرع گرايي باب بود اصــــــــلها در حـــــاشيه ، در خواب بود
قـــــــدرت هر خان ما در ســــازمان بيشـتر از خــــــــانهاي پيش ، ارباب بود
هر كدام يك سـاز و كـــاري داشتند غــــــــــالباً در جيــب ، مــــاري داشتند
گاهگـاهي نيـش بر هم مي زدند گاهگــاهي هم ز هم دم مي زدند
روزگاري بود آن ســــــــــالهاي پيش سال كم فرهنگي و ســـــــالهاي نيش
انتظــــــــــار من ز شهــــــر پايتخت بود فرهنــــــــگ غني تـــــــــاج و تخت
ليـــك اينجا عــــــاري از فرهنگ بود جبر و جـور و حق كشي ، نيــــرنگ بود
هركسي در فــــــكر كار خويش بود دوستي ها در كنــــــــــارش نيــش بود
نيش عقـرب نيش فــــرهنگ ضعيف نيش پول و پُست و افـــــــــــعال ظريف
بـــارها خواستم رهـــــم را كج كنم بــاز برگردم به گيـــــــــــلان ، لـج كنم
ليــك عشق همـــــــــرهانم كار بود راه برگشت ، سخت و نــــاهمـــوار بود
اشتبــــــــــــــاهم ازدواجي زود بود در تأهل رفتنـــــــــم محــــــــــــدود بود
صبـــــــر كردم تا كه شـايد به شوم دوستـــــــها افـــــزون شود فربه شوم
شكر ايزد ، دوستــــــــــاني خوب را يافتم همــــــــــراه خــــود در ابتــــــدا
دوستــــــــاني عــــــالم و با معرفت همرهم بودند با صــــــــد مــــــرحمت
دوستــــــــــــاني روشن و فرهيخته از رذالتـــــــــهاي دل بُگــــــــــــــريخته
دوستــــــاني معنوي و عـــــــاطفي پر ز ايمـــان ، عشق ، كــــار عـــــارفي
زنـــدگيم گشت مـــــــــديون همان دوســـتاني كه بُدند همـــــــــــراهمان
عمـــــر ما اينگونه در تهران گذشت با سه حال خوب و بد، حيـران؛ گذشت
بشنويد اينـــگونه از من زين حقيـــر اين نكـــــــــات زندگي ، ابيـــــــات زيـر
شكر ايــزد حال خوبم آخر است حـال پيري ، خوب باشد ، بهتـر است
راه آگـــاهي ، ره آســـــايش است عصر امروز ، همرهش آرامــش است
دوستانم تلـــــخ و شيرين بوده اند گاهــــــگاهي ليك غمگيــــن بوده اند
ليك برخي با همه تلـــــخي خويش گاهــــــگاهي يـــــار بي كين بوده اند
مي روم تا عشق سازم كـار خويش مي روم با عشق بنــــدم بــار خويش
در كنار مردماني ســـــــــــــاده دل صــــــــاف و بي آلايش و آمـــــاده دل
مي روم تا در كنــــــــــــــار سادگي با تفـــــــكٌر ، دانــش و آمــــــــــادگي
با محبت ، عشق ، كار معنــــــــوي با صداقت ، دوستــــــــان مهــــــدوي
باقي عمـــــر كـار فــــرهنگي كنم يا كه از فـــرهنــگ، دلتنــــــــگي كنم
مي روم با مــــــردمان سينه سوز تا بگـــــويم شرح شهر كينــــــــه توز
شرح شهــــري را كه باشد پايتخت مشكلات پايتخت تا پــــــــــــاي تخت
مي روم تا معنـــــــــــي ارزش كنم در هواي ســــــــــــاده ها ورزش كنم
ساده ها را گويم از يك زنــــــــدگي زنــدگي با عشــــــق و راه بنـــــدگي
زندگي با عشق ولذتها خـوش است ارزش انســـــــــــان وراي دانش است
دوستان؛ ابـزار دانـش ، آتـش است كــــار انساني ؛ نمــــــاد ارزش است
مي روم تا دركنـــــــــــــــــار بنده ها زندگي شيـــــــرين كنــم با خنـد ه ها
مي روم انديشــــــه، افــــكار جديد را كنم نــــــــــور جـــوان و تــــــــارديد
كيسُمي هم ، عـود منـزل مي شود كيســُمي هم ، محـــرم دل مي شود
يار مـــردم يار محــــــــرومان عشق كيسـُمي با مــــردم همــدل مي شود
مهر 95
ای کاش که رفتار جهان نرمال بود
ای کاش که دل ز عشق مالامال بود
ای کاش که بوسه از جهان می آمد
یا این که جهان ما پر از غربال بود
عمریست تلف گشته و برگشت پذیر نیست
وین عمر تمام می شود ، انکار پذیر نیست
ای دوست ببین لذت عمرت به کجا رفت؟
بی عشق مشو ، زندگی تجدید پذیر نیست
عشق است اگر کنار دریا باشی
با دلبر خود سبز و شکوفا باشی
عشق است اگر با همه سبزی ها
تو سبزترین سبز دل آرا باشی
"حقوقهای نجومی عامل بیرحمی شد"
یک وصیت از پدر، من داشتم
لیک آن را من، سبک پنداشتم
پدرم می گفت در روزی مخوف
شاه می گوید پینه دوزی موقوف(1)
حال آن روز مخوف ما رسید
نامه ، دستور وزیر هم سر رسید
دیگران ، اموال غارت کرده اند
آیه اش ما را تلاوت کرده اند
سقف دریافت جنابان ، آسمان
سقف کاذب را نظارت کرده اند
بر پلنگان ، تیزدندان، رحم شد
ظلم ، سوی ما هدایت کرده اند
لذت عشق را گرفتند این چنین
قلب ما اینگونه غارت کرده اند
یا خدایی هست در شهر جنون
یا بحق مارا شماتت کرده اند
ظلم غارتگر گرفت دامان ما
قوم بیرحمند عادت کرده اند
سالها مظلوم و حیران مانده ایم
از ستمهایی که راحت کرده اند
لیک از جور و عداوت خسته ایم
تاکنون صدها جهالت کرده اند
بارالها شاکرم از روح خویش
در زمینی که رذالت کرده اند.
1. شاه عباس ممکن است بگوید که "پینه دوزی تعطیل/ممنوع"
افتخار کیسمی یک افتخاری دیگر است
افتخار روستا از شهر با ارزشتر است
کیسمی: من خوب می دانم بهایت را ولی
خود بهایت را بدان ، اینک زمانی دیگر است
ماه مرداد است و خرمای جنوب
ماه گرما و برنجهای شمال
پشت دهقان را که از صبح تا غروب
می چکد در مزرعه ، اینک بمال
بر پدرها ، مادران ، بدرود گو
عاشقان رفته را گو با کمال
ای پدر پیراهن خیست چه شد؟
زندگیم را تو کردی پر ز مال
مادرم قدر تو را در روزگار
لحظه لحظه دارمش لحظه به سال
آسمان عاشقانت شاد باد
روحتان گردد ز شادی مالمال
حس تنهایی ، همان حسی ست که
زنده ها باشند ولی درگیر خویش
حس نابودی ، همان حسی ست که
مردمان باشند ولی با زخم و نیش
حس فقر معنوی ، حسی ست که
ارزشای زندگیها مادی است
حس بدبختی ، همان حسی ست که
بدترین کارای مردم عادی است
حس زیبایی چه زیباست و قشنگ
حس عشق و حس معنا ، رنگرنگ
حس زیبایی ، همان حسی ست که
مردمانی واقعی همچون قدیم
در کنار هم ، فدای هم شوند
با محبت ، عشق باشند و رحیم
حس عاشق ، حس فرد برتر است
حس عاشق ، از همه زیباتر است
حس عاشق ، حس کار عالی است
کار با دانش که شاید مالی است
آدما ؛ کار جهان تنهایی است
زندگی با عشق اما عالی است
حس تنهایی ، همان حسی ست که
زنده ای و لیک ظرفت خالی است
دیشب همه مهمان تو بودند ساقی1
راضی ز می خــــوان تو بودند ساقی
سرمست شدند ز سفره و لذت جام
مَی نوش کـــه از آنِ تو بودند ساقی
1. ساقی = خدا
قلب را آزرده ام با حال زارم در جوانی
اینک اما تازه کردم قلب را با یار آنی
زندگی را تازه کردم عشق را حیران نمودم
با دلم آغاز کردم زندگی را با جوانی
تیرماه هست و مه گرمای عشق
وین مبارکباد بر اهل بهشت
ماه عشق هست و مه مجنونها
ماه شیرین و مه دل خونها
ماه تیری ها ، مه اهل بهشت
نیک باشد بر شماها سرنوشت
دفتر عشق مرا دل پاره کرد
بار دیگر عشق را از سر نوشت
تیرماه هست و در آن روزای گرم
گرم و شاد باشید بمانید گرم و نرم
گرمی و نرمی نماد عاشق است
تیرماهی را بگردید همنهشت
تیرماهی ها به همراه دلند
عاشق مهتاب و یار ساحلند
عشق پیمایش کنار ساحلی
می برد یک تیرماهی را بهشت
بار دیگر کیسمم ، درگیر ماتم گشته است
بار دیگر کیسمم ، غمگین عالم گشته است
داغ ما هم تازه شد با رحلت این خواهرم
بار دیگر آسمان ، پر ناله و غم گشته است
آدمی حیران شود با این مصائب اینچنین
مرگ بانوی جوان ، یک مادری روی زمین
عشق مادر بی بدیل هست و نباشد جای او
هر کسی مادر ندارد مادرش گم گشته است
اشکها و ناله ها تسکین درد هستند ولی
قلب ما در زندگی ، پیوسته با غم گشته است
تسلیت باد بر همه ، خوشکار و کیسم ، فاملین
هرکسی کز رحلتش چشمان وی نم گشته است
29 خرداد 95
امروز اگر شعر بگویم زیباست
در حسرت او مهر بجویم زیباست
امروز اگر حبیب مهمان خداست
با دلشدگان حبیب جویم زیباست
عمریست که اسطوره ایران بودند
آهنگ همه ، عشق فراوان بودند
در زندگیم نقش فراوان داشتند
از نقش حبیب ، خوب بگویم زیباست
دیریست که در خاطر ما حک شده است
با رفتن وی قلب همه لک شده است
محبوب، عاشق و مرد تنهای شب است
در وصف حبیب چگونه گویم زیباست
دلچسب و محبوب قلوب همه بود
آهنگ دل انگیز همه، زمزمه بود
مادر مادر فراق مادر می خواند
گر مادر هست تنش ببویم زیباست
یاران چو حبیب کم توان پیدا کرد
چون او به وطن نمی توان شیدا کرد
آهنگ صدای او چو موج دریاست
در قلب همه چو او بپویم زیباست
25 خرداد 95
يارانه ام را دولتم قطع كرده است.
گفتم چرا ؟
گفتا كه ماشين داري و يك ماشين از چين داري و
معشوق بي كين داري و درمانده بي جون نيستي.
كارانه ام را همسرم قطع كرده است .
گفتم چرا ؟
گفتا كه عشق مال من است ،
كارانه مهمان من است ،
من ميزبانم در زمين ،
اين عشق در جان من است.
دريا قدير هست و رحيم ، چون شير پير هست و كريم
دريا پر از موج هست و شور ، جوش و خروش هست و غرور.
آبي دريا ذات اوست ، وسعت ، دل آباد اوست
اين دل كه پر آب است و درد ، زايشگر ابعاد اوست.
دریا نماد قدرت است
آماده یک فرصت است.
دریا و دریایی منم
امواج رویایی منم
حیران منم ، طوفان منم
حیران و سرگردان منم.
دریا دف و آهنگ ما
آغشته با فرهنگ ما
دریا منم دریا منم ؛ آبی دریاها منم.
گرمای دل هر کس از شادی و لبخند است
آغاز ره عشق است چون بر لب فرزند است
دانی همه حواس زن گوش شود
آنگه که به عاشقی در آغوش شود
"کم گوی و گزیده گوی چون" مروارید
آنگونه که غصه اش فراموش شود
----
دانی همه حواس مرد بینایی ست
میزان و عیار و ارزشش زیبایی ست
صورت بیند به سیرتت می نگرد
لیکن همه نگاه او شیدایی ست